تبلیغات
.:: پایگاه فرهنگی چادری ::.
موضوعات حجاب

با سلام، در این قسمت می توانید مطالب پایگاه چادری را در موضوعات مدوّن ببینید. لطفا یک موضوع انتخاب کنید:
نویسندگان

پایگاه منتخب

نظرسنجی

پایگاه فرهنگی چادری:






خالی

دریافت کد لوگو

مطالب حجاب


داستان های حجاب

دختری هفده ساله و دانش آموز سال سوم ریاضی فیزیک هستم و در یکی از دبیرستانهای خوب تهران تحصیل می کنم. نمی خواهم از خودم تعریف کنم، ولی در طول ده سال گذشته، یکی از دانش آموزان ممتاز، و همواره مورد تشویق همگان بوده ام. وضع زندگیمان خوب است و در رفاه کامل هستیم.
این نامه را برای آن می نویسم که دختران هم سن و سال من بفهمند که زندگی، آن طور که آنها فکر می کنند، نیست؛ و در فراز و نشیب آن، حیله هایی نهفته است؛ تا اگر غریبه ای گفت: «دوستت دارم!» سریع تحت تاثیر قرار نگیرند.
زیرا گرگهایی در کمین اند تا دامان عفت دختران ساده لوح را لکه دار کنند...
ارسالی از: حسن اکبری دیدگاه


و من نیز یکی از این دختران ساده لوح بودم که روزی در دام یکی از این صیادان گرفتار شدم- اما خوشحالم که پدرم خیلی زود مرا از این گرداب بزرگ نجات داد.
سال پیش من به تنهایی به دبیرستان می رفتم. و صبح ها، دیرتر از همه از منزل خارج می شدم.
روزی که طبق معمول برای رفتن به مدرسه، منتظر تاکسی بودم، ناگهان اتومبیلی کنارم ترمز کرد. نگاهی به راننده آن کردم؛ در نگاه اول، پسری جوان، خوش تیپ و به ظاهر، دوست داشتنی به نظر می رسید.
شیشه ماشین را پایین کشید و با آرامش و متانت خاصی گفت: می بخشید خانم! آیا می توانم شما را برسانم؟!
در آن لحظه، ده ها فکر به مغزم خطور کرد.
آیا با او بروم؟ اگر با او بروم، احتمالاً دم از دوستی می زند، آیا باید با او دوست شوم؟ بله، اگر با او دوست شوم و او رابه دستانم معرفی کنم، دیگر آنها تحقیرم نمی کنند؟! آخه می دونید؛ من دختری بودم که حتی با یک پسر غریبه، صحبت نکرده بودم. به همین دلیل، بعضی از همکلاسی هایم- که حالا می فهمم در منجلاب نکبت و بدبختی گرفتار بودند-مرا تحقیر می کردند و درباره من القابی چون: بچه ننه، منگول، 47کروموزومی، ترسو، بزدل و هزار و یک لقب دیگر به کار می بردند.
ناگهان تصمیم خود را گرفتم، و سوار اتومبیل شدم.
پرسید: کجا می روید؟
گفتم: دبیرستان.... شما می دانید کجاست؟
با لبخندی گفت: البته که می دانم-و بعد حرکت کرد.
هر دو ساکت بودیم. پس از چند دقیقه، به رویم لبخندی زد و گفت: می بخشید، می تونم اسم شما را بپرسم؟
فکری کردم و گفتم: خواهش می کنم، اسم من «نازنین» است.
در طول مسیر، پرسش و پاسخ ها ادامه یافت.
از حرفهایش این طور فهمیدم که دانشجوی رشته مهندسی الکترونیک در دانشگاه تهران است، و منزلشان در نیاوران است. بیست سال دارد و نامش «کوروش» است. پدرش مدیر یک شرکت است و مادرش، با مدرک فوق لیسانس شیمی، خانه دار است.
خوب، به نظر هر کسی، چنین پسری ایده آل است. به نظرم من هم، ایده آل آمد. دوستی او را سریع پذیرفتم.
نزدیک دبیرستان که رسیدیم، با لحنی ملایم گفت: ظهر من هم، ایده آل آمد. دوستی او را سریع پذیرفتم.
نزدیک دبیرستان که رسیدیم، با لحنی ملایم گفت: ظهر هم به دنبالت می آیم!
خواستم که پیشنهادش را نپذیرم؛ ولی او پیشدستی کرد و گفت: ما حالا دیگر با هم دوست هستیم، و در عالم دوستی این حرفها معنا ندارد. فکر کردم شاید راست می گوید، پس بدون چون و چرا پذیرفتم.
در تمامی ساعتهای درس، منتظر زدن زنگ مدرسه بودم. مطالبی که استاد درس می دد، در ذهنم نمی ماند؛ چون همه فکر و حواسم پیش او بود. نمی دانم چرا.
صدای زنگ را که شنیدم، نفس راحتی کشیدم. فکر کردم، شاید منتظرم نباشد- گفتم مگر می شود کسی از کار، زندگی و درسش دست بکشد و به دنبال دختری که ندیده و نشناخته، بیاید- به همین خاطر با حالتی خاص و آرام از مدرسه بیرون آمدم. اما ناگهان او را جلوی خود دیدم. با همان تیپ و لباس و همان ماشین و همان لبخند،- سلام کرد و خسته نباشید گفت. من با تعجب نگاهش کردم. گفت: پس چرا معطلی، بیا سوار شو! سوار اتومبیل شدم.
مرا به یک بستنی دعوت کرد.
در آن لحظه که بستنی می خوردیم، فکر می کردم که این لذیذترین و خوشمزه ترین بستنی است که تا به حال خورده ام. اما...
به محلی که صبح سوار شده بودم، رسیدیم. اصرار کرد که مرا تا دم منزلمان برساند، ولی قبول نکردم. پیش از خداحافظی، شماره تلفن خانه اش را به من داد و خواست که با او تماس بگیرم. از اتومبیل پیاده شدم؛ ایستادم و وقتی مطمئن شدم که رفته است، به طرف منزلمان به راه افتادم.
شب هنگام، خانواه ام برای رفتن به میهمانی آماده می شدند، که من سردرد و دروس مدرسه را بهانه قرار دادم، و از رفتن امتناع ورزیدم- پدر و مادر ساده و خوش باور من، به خیال این که دختر یکی یک دانه شان به خاطر درس، از آمدن به میهمانی خودداری می کند، خوشحال شدند و مرا در منزل تنها گذاشتند
همین که از رفتن آنها مطمئن شدم، به طرف تلفن رفتم- هنگام گرفتن شماره، دستم می لرزد. وقتی از آن طرف خط، صدایش را شنیدم که با لحنی خاص گفت: بله بفرمایید!
به آرامی گفتم: کوروش تویی؟
گفت: بله شما؟
گفتم: سلام، من نازنین هستم.
با خوشحالی گفت: سلام حالت خوبه، ببخشید که شما را نشناختم!
حدود یکی-دو ساعت با هم صحبت کردیم، از هر دری سخن می گفتیم، از عشق، محبت و...
دوستی ما تا دو ماه ادامه یافت- در این مدت، اخلاق، درس و رفتار من به کلی تغییر کرده بود. چندین بار پدر و مادرم را به مدرسه خواسند. معلمانم با من صحبت می کردند و علت تغییر رفتار و درسم را می پرسیدند. من که در امتحان رتبه اول کلاس را به دست می آوردم، حالا تنبل ترین دانش آموز کلاس بودم. نمراتم از 19 و 20 به 8و9 رسیده بود.
با همه سرجنگ داشتم: پدر، مادر، معلمان، دوستان و... دیگر آن طراوات و شادابی گذشته را نداشتم و قلب و روح من مرده بود. همه فکر و حواسم پیش او بود.
مدتی بود پدرم با نگاهی مشکوک مرا زیر نظر داشت. شبی ساعت دوازده نیمه شب، به سراغم آمد، پیشم نشست، و درد دل را آغاز کرد- همه در خواب بودند. فقط من و پدر بیدار بودیم.
مرا نصیحت کرد و گفت: بهترین و با ارزش ترین هستی یک زن، عصمت و پاکی اوست. اما من که اعصاب درستی نداشتم، به او پرخاش کردم. پدر- در حالی که از کوره در رفته بود- سیلی محکمی نثارم کرد- در آن لحظه چنان عصبانی بود که نمی دانستم چه کنم، ولی حال که فکر می کنم، می بینم ای کاش همان لحظه می رفتم و بر دستانش بوسه می زدم.
پدرم با ناراحتی گفت: چندین روز است که رفت و آمد، و مکالمه های تلفنی ات را کنترل کرده ام؛ و به حقیقت تلفنی پی برده ام. آیا صحت دارد؟
چشمانم پر از اشک شد. زیر چشمی نگاهی به پدر انداختم؛ نمی توانستم مستقیماً نگاهش کنم. این اولین باری بود که پدر با این لحن صحبت می کرد. چشمهایش پر از اشک بود.
بار دیگر سئوالش را تکرار کرد.
دیگر نتوانستم تحمل کنم، بغضم ترکید. خودم نیز از این کارها خسته شده بودم. دیگر نمی توانستم نگاههای مشکوک معلمان و اقوام را تحمل کنم.
دلهره داشتم، اما دل به دریا زدم و همه ماجرا را برای پدرم تعریف کردم، و اقرار نمودم که مرتکب اشتباه شده ام.
صبح فردا، پدرم با من آمد و در گوشه ای پنهان شد. کوروش آمد، به او گفتم: برو، رابطه من و تو دیگر تمام شده. اما گوش نکرد و از من خواست که سوار اتومبیلش شوم. در این موقع پدرم جلو آمد و سیلی جانانه ای به گوشش نواخت، و با تهدید گفت: اگر بار دیگر مزاحم شود، او را تحویل مقامات قضایی خواهد داد.
آری، او رفت و دیگر پیدایش نشد.
بعدها که تحقیق کردیم، دریافتیم که در مورد منزل و خانواده اش حقیقت را گفته، ولی در مورد خودش همه دروغ بوده است. تا کلاس اول دبیرستان بیشتر درس نخوانده، و از جوانان فاسد محل است، که تا کنون چندین دختر ساده لوح دیگر را نیز بدبخت کرده است.
وقتی این اطلاعات را به دست آوردم، زدم زیر گریه و به خودم لعنت فرستادم؛ از این که دو ماه پر ارزش از زندگی خود را بر باد دادم.
ای دختران عزیز، به حرفهایم گوش کنید: در زندگی دامهایی گسترده شده است. سعی کنید گرفتار این دامها با طعمه های طلایی نشوید. اگر پسری می گوید دوستت دارم، عاشقت هستم، برایت می میرم، بدانید این فریبی بیش نیست. چون او برای رسیدن به هدف و مقصود خود، به هر کاری دست می زند. تنها کسانی که شما را دوست دارند، پدر و مادرم شما هستند. فقط آنها هستند که خیر و صلاح شما را می خواهند.


آلبوم تصاویر حجاب


     تصویر 20



     تصویر 19



     تصویر 18



     تصویر 17



     تصویر 16



     تصویر 15



     تصویر 14



     تصویر 13



     تصویر 12



     تصویر 11



     تصویر 10



     تصویر 9



     تصویر 8



     تصویر 7



     تصویر 6




پایگاه فرهنگی چادری