تبلیغات
.:: پایگاه فرهنگی چادری ::.
موضوعات حجاب

با سلام، در این قسمت می توانید مطالب پایگاه چادری را در موضوعات مدوّن ببینید. لطفا یک موضوع انتخاب کنید:
نویسندگان

پایگاه منتخب

نظرسنجی

پایگاه فرهنگی چادری:






خالی

دریافت کد لوگو

مطالب حجاب


داستان های حجاب

عصر یکی از روزها، وقتی از مدرسه به خانه آمدم، جز خواهر کوچکم کسی در خانه نبود. یکدفعه صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم. پسر جوانی سلام کرد و سپس اظهار آشنایی کرد- تنم لرزید، دانه های درشت عرق بر پروستم پیدا شد و رنگ چهره ام تغییر کرد. من تا آن وقت به خودم اجازه نداده بودم با نامحرم روبرو شوم و با او حرف بزنم.-گوشی را گذاشته و به دنبال کار خود رفتم.
لحظه ای بعد، دوباره تلفن زنگ زد. با تردید و دودلی گوشی را برداشتم. دوباره صدای همان پسر به گوشم رسید، که گفت:
ارسالی از: حسن اکبری دیدگاه


چرا گوشی را قطع کردی؟ صبر کن می خواهم با تو حرف بزنم!
آن روز اولین اشتباهم را در این بازی خطرناک مرتکب شدم. حرفهایش را شنیدم و هیچ نگفتم. از آن لحظه به بعد، همواره در فکر او بودم، که کیست و از من چه می خواهد؟ هدفش چیست و صدها پرسش دیگر. آن شب تا صبح، اندیشه آن جوان از ذهنم بیرون نرفت- ایام جوانی بود و هزار پیچ و خم؛ جوانی بود و یک دنیا شور و شوق و غرور. جوانی بود و انبوه کنجکاوی، و من هم یک جوان بودم!
روز بعد، هنگام غروب که مشغول درس خواندن بودم، او دوباره زنگ زد. گوشی را برداشتم- انگار که سالیان سال است مرا می شناسد- شروع به احوالپرسی کرد. من هم با او همسخن شدم. گفت که نامش «خسرو»،  تنها فرزند خانواده است. سربازی را تمام کرده و قصد دارد از من خواستگاری نماید.
من نیز فریب خوردم. او را پناهی یافتن و دل به او بستم. تلفن زدنش برایم عادت شده بود. آن قدر به او وابسته شدم که اگر یک روز تلفن نمی کرد، مثل دیوانه ها رفتار می کردم و هیچ کس نمی توانست با اخلاق آن لحظه من سازگاری داشته باشد.
اما حقیقت پنهان نماند، و خانواده ام از ارتباط من با او آگاه شدند.
اصرار کردن که دست از آتش زدن زندگیم بردارم. ولی پافشاری کردم، که یا خسرو، یا هیچ کس دیگر!- عجب گستاخ شده بودم. این اشتباهم را تا آن جا ادامه دادم که دست از درس و مدرسه شستم و به پای او نشستم. به خاطر او دست به هر کاری می زدم.
در همین زمان بود که یکی از همسایه هایمان، مرا برای پسرش خواستگاری کرد- پسری از که نظر اخلاق و ایمان زبانزد اهل محل بود و از بچه های مومن و ناب و نیز از دوستان صمیمی برادرم به حساب می آمد. من به همه این خصوصیات او به دیده تحسین می نگریسم- اما دلم در گروه «خسرو» بود. به همین خاطر وقتی آن جوان همراه خانواده اش به خانه ما آمد و مرا خواستگاری کرد؛ من از روی غرور و جهل جوانی، در پاسخ گفتم: نه، پسر شما...
به دنبال این واقعه، همه از من بریدند. در این میان، آن که سراغی از من گرفت و مرا از گرداب بی توجهی خانواده رهانی- که ای کاش نرهانیده بود- همان خسرو بود. بالاخره با خانواده اش به خواستگاریم آمدند.
برادرم مخالفت کرد و گفت: من تحقیق کردم؛ این پسره یک آدم معتاد و بیکاره، و اخراجی یکی از اداره هاست؛ و به درد تو نمی خورد. من پا در یک کفش کردم که خسرو را می خواهم، و به برادرم گفتم: تو برای این مخالفی که به دوستت جواب رد دادم.
برادرم گفت: آن بنده خدا خیلی خوب است، اما تو لیاقت او را نداری. اگر با خسرو ازدواج کنی، روزی پشیمان می شوی که دیگر فایده ندارد. برادرم، این حرفها را گفت و با حالت قهر از خانه بیرون رفت...
بالاخره خانواده متقاعد شدند تا پاسخ مثبت بدهند.
من با خسرو ازدواج کردم. اما تمام شیرینی زندگی ما فقط یک هفته بود. بعدها، تک تک حرفهای برادرم به من ثابت شد. شوهرم، روزهایش را به بطالت می گذراند؛ و شبها با یک دسته افرادی مثل خودش نشست و برخاست می کرد.
روزگارم به فلاکت می گذشت و من سخت پشیمان بودم. اما خودکرده را تدبیر نبود. ناچار بودم چیزی نگویم و خاموش بمانم. این زندگی خفت بار، یازده ماه طول کشید. یکی از روزها، وقتی به خانه آمدم، دیدم که اطراف خانه شلوغ است. ماموران انتظامی حضور داشتند. داخل خانه که رفتم، دستهای خسرو، در حلقه دستبند ماموران بود.
خسرو را پنج روز در زندان نگه داشتند. شب پنجم او به علت اعتیاد شدید، در همان بازداشتگاه مرد، و یک دختر بی گناه از این زندگی، روی دست من ماند! حالا چند سال از آن روزها می گذرد. دخترم روز به روز بزرگتر می شود و سراغ بابایش را می گیرد. نمی دانم جواب او را چه بدهم؟ بگویم پدرش معتاد بوده؟ یا بگویم او یک لاابالی ولگرد بوده است؟
آری، من با دست خودم و افکار و اعمال نسنجیده، زندگیم را به ویرانی کشاندم.


آلبوم تصاویر حجاب


     تصویر 20



     تصویر 19



     تصویر 18



     تصویر 17



     تصویر 16



     تصویر 15



     تصویر 14



     تصویر 13



     تصویر 12



     تصویر 11



     تصویر 10



     تصویر 9



     تصویر 8



     تصویر 7



     تصویر 6




پایگاه فرهنگی چادری